حسين عليه السلام را زمان حركت فرارسيده است و بايد حركت كند...امروز حسين كه حركت كند تنها نيست ، جماعت زيادي با او همراه شده اند و جماعتي نيز قرار است ميزبان حسين عليه السلام گردند آنهم د ركوفه و نه در كربلا ...
حسين عليه السلام ميداند چه ميخواهد و ميداند سرانجام اين حركت چيست اما آيا جماعت ميدانند؟!!عده اي مدي دانند او امام بر حق است و عده اي هم به تبعيت مي آيند و عده اي هم منتظر امامند تا او بيايد و مبارزه را آغاز كنند غافل از اينكه مبارزه مدت هاست آغاز شده است.
عده اي به امام خواهند پيوست وعده اي هم جدا خواهند شد ومگر دشمن بيكار مينشيند تا او بيايد...مسلم را به دار آويخته اند و جنگ نرم خود را آغاز كرده اند فضا را آلوده كرده اند ، از زخم خوردگان علي –ع- تا گشنگان به مقداري گندم را جمع ميكنند ...شك و دودلي را به دل كوفيان انداخته اند و هر كس را به قيمتش ميخرند از ولايت عهدي يمن تا كيسه اي گندم !!!
زنگ خطر از دست دادن همه آنچه كه برايش تا به حال جز از سوءاستفاده از مقام و منصب بوده است را براي گرگان به صدا درآورده اند و همه صاحبان بي حق مقام و ثروت و شكمرانان حرام خوار با تمام توان به مبارزه امده اند. و عده اي ديگر هم هستند كه بسان پر كاه در باد هستند و امروز با طوفان به پا خاسته اند ...
حسين حركت كرده است و خود ميداند آخرين منزل كجاست ...و حسين ميرود و خواهد رفت و اين سرنوشت حق است ...
سخن با آن عده اي است كه مانده اند با حسين ...طوفان به پا خاسته است و آنچه كه محكم و استوار بر زمين مانده است معدود افرادي هستند كه با بصيرت به ولايت امامت خود ايمان داشته و خواهند داشت . و اين سخنس است كه سالها با غم حسين عليه السلام زبان به زبان ميچرخد .
راستي شايد امام تو نيز راه افتاده است كه چنين فضا را غبار آلود كرده اند.
و اينك همان روزيست كه آنان ميروند، روزي را بود كه اينان به هر وسيله آمدند و اگر چه خيلي ها خود امدند اما بودند كساني كه با موج به دريا پيوستند و خود يادشان رفت درياست و حكم دريا خارج كردن غير خود از خود است و اين حكم دير وزود داشت اما سوخت وسوز هرگز ...
آري اين گونه بود كه دست روزگار عده اي را با خود به امواج مردم سپرد وآنان كه بلد بودند خود را بيشتر همرنگ جماعت كردندو شدند رجل سياسي و آنان را كه ياراي همرنگي نبود در همان ابتدا دريا از خود دورشان كرد...
عده اي هم اگر چه رنگ و بوي خاك جبهه را هم ديدند اما انان نيز دريايي نبودند و اناني را هم كه به حكم انقلاب انقلابي شدند مسئوليت گرفتند بي هيچ انقلابي بودني ...
آن روز توانستند خود را در دريا نگه دارند وشروع كردند به تغيير مسير به آن سمتي كه خود آمده بودند و هر انچه كه توانستند كردند و هر چه ميخواستند گفتند غافل از آنكه اين جا درياست و آن كه بيرون انداخته خواهد شد غير درياست ...
آب ها آلوده كردند ومسيرها تغيير دادند به وقت طوفان پنهان شدند و كار را به جايي رساندند كه با ساختن طوفان ساختگي مسير عوض كرند و غافل كه اين جا درياست و حكم دريا چيز ديگري...
سكان دار انقلاب اما ايستاد ، او طوفان ديده بود و بلد مسير و اگر چه مي دانست اينان مسير را عوض كرده اند اما به درستي وآگاهانه مسير را آن مي برد كه بايد مي برد و اينان غافل كه اينجا درياست...
اينگونه بود روزي مسافران فهميدند چگونه به دور خود مي چرخند و مستي و سرگيجه اين دور بي سود از سرشان پريد و نداي لبيكشان به سكان دار، دريا را فرا گرفت .
عده اي به دريا ريخته شدند و دريا كار خود را با آنان انجام داد و عده اي هنوز در دريا مانده اند و بايد بدور انداخته شوند.
امروز دريا طوفان زده است و تلاطم بر همه جاي اين دريا به چشم مي خورد و اگر چه موج هاي اين دريا ارتفاع گرفته اند اما همين امواج سهمگين هر انكه را كه غير خوداست با شدت بدور خواهد انداخت وبد آ به حال آنان...
و راه نزديك است و اين تو هستي و اينان ...تو هستي و منافقان همرنگ و ساده انديشان به خواب آسودگي مانده و تو هستي اين انقلابي هاي فرسوده ....
و راه نزديك است و كار مشكل ...امروز روز ياري توست به اين انقلاب و پاسداري از درياي انقلاب كه اين لجام گسيختگان منافق بي رنگ ولعاب اگر بتوانند اب اين دريا را عوض ميكنند .بر ماست و بر توست زدودن رنگ هاي منافقانه اين روبه صفتان .
امروز روز مبارزه است با هرچه كه ميتواني از قلمت تا قدمت از زبانت تا مشتت ..امروز آقا تو را يك بسيجي تمام عيار ميخواهد نه يك روشنفكر .
اگر چه رسم الخط بنده بر اين نوع نوشتن نميباشد وحاضر هم نيستم قلم خود را فرسوده اين قماش كنم اما اين نوشتار را لازم ديدم :
به شما سبزها كه سبز نيستيد و چند صباحي اين سبز را دزديده ايد
به شما كه رنگ شما قهوه اي ست چون كه اين شعار هايتان را تا قبل از انتخابات بر درب هاي توالت مي نوشتيد و شما سبزها كه نه قهوه اي ها منتظرتان هستيم فردا :
13 آبان ماه
تا شما را كه ديگر كاسه صبرمان لبريز شده به جايگاه اولتان و بر همان كاسه هاي توالت بنشانيم . آنجا ميتوانيد فكر كنيدو تئوري ببافيد ولي اين بار چند تا مهمان جديدالورود داريد عجالتا بگذاريد ابتدا اين بزرگانتان داخل شوند.

راهی ندارد این دغل در حلقه ی طاووسها
ای سبز من قدیس من ، زیباترین تندیس من
وا می کنم روزی تو را از دست بی ناموسها
اين شعر زيبا به نقل از وبلاگ اشك وآتش ميباشد

ميگويند انسانها اگر انسان باشند هميشه پشت سرشان را نگاه ميكنند و فردايشان را ميسازند .اگر اين فرض درست باشد فرداي خاتمي ها چيست ؟!!!ميگويند اينان انقلابي بودند و اما مگر بوده اند؟...بعد سالياني كه مي گفتند اينان در انقلاب بودند حال مي بيني كه مي نويسند اصلا انقلابي نبودند و انقلابي بودن يعني چه؟!! و مثال انقلابي بودن كيست ؟!!!وآيا مي بايد انقلابي مي بودي و يا انقلابي باشي كه به تو بگويند انقلابي؟!!!
انقلاب واژه هزار معنا كه درآن از پايين ترين سطوح اجتماعي را گرفته تا بالاترين سطح اجتماعي ، از شهيد گرفته تا ادمهاي معمولي روزگار ...را فرا گرفته.
امروز اين واژه هم مانند مسلماني شده است كه هر آن كس را به خدا و پيامبر شهادت بدهد مسلمان گويند و اين واژه انقلابي بودن مانند مسلماني به همه نسبت ميدهند و مگر ميشود انقلابي باشي و به دينت و كشورت خيانت كني و مگر ميشود تو انقلابي باشي و به ولايت فقيه اعتقاد نداشته باشي ؟!!! نه !!! من مطمئن هستم كه آنان را نه انقلابي بوده و نه انقلابي نسب... اينان ناگهاني به اين مسير انقلاب افتاده اند و جريان انقلاب اين افراد را با خود كشانده تا بدينجا و حالا كه توري انداخته اند و شروع كرده اند به سالم سازي بستر انقلاب ديگر جايي براي خاتمي ها نيست و نبايد كه باشد...
خاتمي از مسير انقلاب خارج شده و ديگر هم وارد نخواهد شد زيرا آن كسي كه باعث شد جريانات سكولار و منافقان و فراماسونر ها و غارت گران بيت المال به نظام رخنه كنند مسلمان هم نيست چه برسد به انقلابي !!!
شب بزرگ عيد فطر است ..آسمان و ملائك به سجده بندگان صالح خود در اين شب ميبالند و بندگان صالح حق در اوج شادماني لبيك لبيك كنان به سجده افتاده اند و چقدر زيباست ...
من هم گوشه اين گوشه نشينان گفتم كه خدايا دلم خسته از نديدن است ، خدايا او بيايد و من ببينم و خدايا او را برسان تا كه سبز شویم كه زرديم و خدايم اشك در چشمانم لانه كرده و شهر نه رنگ دارد ونه بو...
گفتم بيا ! كه مارا ياراي ماندن نيست گفتم كه نداي هل من ناصر ينصروني خود را سر بده تا بياييم و گفتم كه نوشتن سخت شده و گفتم كه دلم رميده است و گفتم وگفتم و...
ندايي آمد و من را كه به خيال خام خود آرام شده بودم در اين نوشته هايم در هم ريخت كه:
آمده ام ! تو كجايي و ندا آمد:
اي بندگان منتظر و اي شيعيان مولا ! دلي كه خسته است كجاست ؟ دلي نبايد باشد كه خسته باشد و زنده اي نباید باشد كه مرده باشد و اما منتظر بايد مرده باشد و منتظر را نه ياراي ماندن كه در ديار نيستي بايد باشد و اشك نه در چشم كه در صورتت لانه كرده باشد و تو اي منتظر!!!
نداي هل من ناصرينصروني را مدتها پيش سر داده اند و تو خواب بودي و گفت كه ديگر وقت نوشتن نيست كه وقت جنگ است ... و گفت جهاد اكبرت بايد تمام شده باشد و الان تو در جهاد اصغر خود باشي و گفت كه حال بايد ديد چه كسي منتظر است ؟!!
اويي كه در اين انتظار مرده است يا اويي كه ميخواهد بعد از انتظار بميرد ...
ناگهان يادم آمد خود فرموده بود كه يارانم را اگر بميرند هم از قبر بيرون خواهم آورد و من ديدم هنوز زنده ام و منتظر...
دست نوشته شب عيد فطر به سال 21/7/86
هر آنچه كه انسان بدان نياز دارد و ندارد و يا از دست ميدهيد او را فقير ميكند...امروز هم در خيابان هاي تهران فقر بي داد ميكند ،آدمهاي فقيري كه از صبح تا شب و از شب تا صبحشان بي آنكه بدانند براي چه مي دوند ،مي دوند!!! اغلب رفتارهاو روابط از آداب و فرهنگ ها خالي شده است و يا به انحراف گراييد ه .انحطاط آفتي است كه امروزه گريبان جامعه ايراني – اسلامي ما را گرفته است . اين انحطاط متاسفانه در قشر مذهبي نيز حركت كرده و درهر قشري به نوعي ميتوان اين آسيب را مشاهده كرد.از دختركان بزك كرده مي پرسي چرا اينچنينيد چيزي نمي دانند از پسر با آن طرق موهايش سئوال مي كني هيچ نمي داند و اگر جنبه تبليغاتي و سطحي قشر مذهبي را كنار بگذاري روزگارشان بهتر از نميدانم هاي ديگر اقشار نيست .اين نمي دانم ها از كجا نشات گرفته است؟ به نظر بنده جامعه ما دچار يك خلاء فرهنگي شده است ...ريشه اين خلاء نيز اگر چه از دوران طاغوت آغاز شد ولي با انقلاب و پيشرفت سطحي جامعه اين روند اگر چه در دوره اي حداقل متوقف شد اما دچار سير صعودي گرديد.
آنچه كه در دنياي غرب وجود دارد فرهنگ نوشته شده دست خودشان است هر چه كه هست ...امروز سينما ورسانه براي غرب تاريخ و آينده مي سازد و فرد غربي بي چون وچرا قبول ميكند.غرب فرد بدون پدر ومادر را در جامعه خود پذيرفته و حتي خود جامعه به او هويت ميدهد و دست به تعريف آن نيز مي زند . شايد همان تعريف فرد محوري و اصالت فرد بهترين تعريف يك جامعه غربي باشد در مقابل نميگويم جامعه شرقي اما جامعه ايراني ما چگونه شده است ؟ با انقلاب خواستند سدي مقابل افكار غربي بكشند و البته وجود جنگ و فرهنگ مقاومت حداقل در سالهاي اوليه جنگ نقش بسزايي در تخريب صعودي فرهنگ ما داشت ولي با نزديك شدن به پايان جنگ و خصوصا آغاز دوران سازندگي ، تغيير رفتار مسئولين ، عدم آگاه سازي مردم ،پيدا شدن نسل جديدي كه اگر چه فاصله اي با انقلاب نداشت اما سئوالات زيادي در توجيه انقلاب در سر مي پروراند بدون پاسخ شاهد تنش هاي نه بين المللي كه داخلي در عرصه رقابت مسئولين با هم بودند...وضعيت اسفبار نظام آموزش وپرورش حركت هاي ضد فرهنگي صداوسيما و سازمان هاي ضد فرهنگي ديگر همه وهمه بي هيچ استراتژي و تاكتيكي و جزيره اي كار خود را انجام دادند و حوزه علميه نيز ايضا...
اگر چه رهبر انقلاب بارها به نقش حوزه علميه و نياز به روزرساني حوزه تاكيد كردند اما همچنان حوزه كنج عزلت را برگزيد غافل از آنكه اسلام اساسش و راز ماندگاريش در توانايي خود در به روز بودنش است .
اين روند در تخريب فرهنگ ادامه پيداكرد
واگر چه بنده نيز در فرهنگ ايراني هم حرف دارم كه آيا اساسا اين فرهنگ غني بوده يا
خير اما به دليل تركيب شدن با فرهنگ اسلام توانسته بود خود را پا برجا نگه دارد
.نميدانم اين روند تخريب تا به كي و اصولا تا كجا پيش خواهد رفت ولي آنچه كه شاهدش
هستيم بسيار غم انگيز است .مانه ميخواهيم فرهنگ غرب را بپذيريم و نه ميخواهيم
فرهنگ ايراني – اسلامي خود را باز سازي كنيم و از سويي نيز ادعاي صدور انقلاب را
نيز داريم و اگر چه اين نوشتار مطلق نيست اما روند حركت ما نيز معقول نيست و بايد
چاره اي انديشيد.
اين نوشته هم هديه يكي از دوستان بود :
روزی عشق، محبت، دیوانگی و فریب در کنار یکدیگر نشسته بودند که محبت گفت:
من یک بازی بلدم ، یکی از ما چشم بگذارد و ۳تای دیگر پنهان شوند و آن یک نفر
به دنبال ۳ تای دیگر برود.
همه پذیرفتند و ابتدا قرعه به نام دیوانگی افتاد،دیوانگی چشم گذاشت و ۳تای دیگر
پنهان شدند.
دیوانگی در ابتدا محبت را پیدا کرد و سپس فریب را ، ولی هرچه جستجو کرد عشق را نیافت.
فریب
گفت : عشق پشت بوته ها پنهان شده ولی اگر اینگونه به سویش روی خواهد
فهمیدکه من خیانت کردم پس بهتر است نیزه ای درست کرده و به سویش پرتاب کنی.
دیوانگی پذیرفت و همین کار را کرد.
هنگامی که به پشت بوته ها رفت دید که نیزه چشمان عشق را کور کرده.
وقتی دیوانگی چنین صحنه ای را دید گریست و سوگند یاد کرد
که تحت هر شرایطی و در هر حال و مکانی عشق را تنها نگذارد
و چنین شد که عشق و دیوانگی دو یار جدا ناپذیر از یکدیگر شدند...
سلام.یه
جا این مطلب رو خوندم و به نظرم جالب لومد.اگرچه از سن و سال من گذشته که
این چیزها برام جالب باشه ! اما گفتم شما هنوز جوونی و شاید وا قعا براتون
جالب باشه!!
يادم مي آيد روزگاراني بود كه در اين عرصه مملكتي هر كس به مسئولي مي خواست انتقاد كند مورد عتاب دوستان مذهبي قرار ميگرفت كه تو غيبت ميكني و تهمت ميزني وچه وچه وچه...
روزگاراني بود كه با همين ديدگان آنچه كه ظاهر بود را از همين فتنه گران اميروز ميديدي و وقتي ميخواستي زبان باز كني يا بنويسي به تو اتهام ميزندند كه منتظر باش تو هم از دين خارج خواهي شدو...
روزگاراني را ما نديديم كه بيايند وقاموس دين كه به اسم دين به تاراج ميرفت دفاع كنند و ما مانده بوديم كه چه ميشود اينان را و يا ما را چه شده بايد تهمت وافترا بخوريم و اينان در زير چتر دين ودينمداري نماز بخوانند و روزه اي بگيرند و درس اخلاقي هم بگويند و هر از گاهي به ما كه ميرسند بر ما حكم طهارت بخوانند و خود...
از بد روزگار ، روزگار اينان نچرخيد - و اگر چه بر ما نيز نچرخيد – اما همان آنان كه روز و ساعتي نبود كه دم از اخلاق و عرفان نزنند لجام گسيخته شروع كردند به دريدن اخلاق ...
همان كه آيت الله ناميدند و البته كه پشه نيز آيت الله است چنان دريده و بي حيا دست به بي حيايي زد... تو كه از حسادت هر روز نيست كه جامه پاره نكني و امروز كه رگ هاي مالي شما پاره شده بعيد هم نيست چنان بگويي وچنان حكم نكني و عمل نكني ...
اي كاش مذهبوين ديروز كه هنوز داعيه دار دين و اخلاق هستند امروز هم غيرتشان گل ميكرد تا حداقل جلوي اين قبح شكني را ميگرفتند تا جبران عقب ماندن از مردم در حفظ اسلاب ناب محمدي را ميكردند و مطمئن باشند كه جرم ايشان در سكوت سخنان سخيف اين ناعادل كمتر نيست ...
نميدانم از كه و به كه بايد شكايت برد ...حوزه عليمه ما چه ميكند ...اين نماد هاي ديني ما چه ميكنند و چه موقع صداي وا اسلاما ي خود را سر خواهند داد,ولي بترسند از آن روزي كه عدالت علوي گريبان بزرگان مارا بگيرد...
دل آدم كه نخواند دست هم از نوشتن باز ميماند اين است راز ننوشتن بنده ...
اين روزها كه همه دم از افشا گري ميزنند ، اين روزها كه هر كس مي خواهد خودي نشان دهد چه اشكالي دارد آنهايي هم كه تا خرخره از اعتبار اين نظام خوردند اداي روشنفكري گرفته و به جاي دفاع جانانه از مقام ولايت خود شده اند آلت دست غربزده هاي روشنفكر و به رهبر نامه مينويسند...
جالب است آنانكه روزي ادعاي پرچمداري از مذهب شان گوش فلك را پر كرده بود حالا خود در آنچه كه ساخته بودند گير افتاده اند ...اينان كه روزي در تاريخ پروانه ها را مي يافتند و ميسوزاندند وآنان كه در هم تنيدگي كلمات استاد بودند حالا در خود تنيده شدند...آن روز خيال ميكرديم اين پروانه ها را مي يابند كه از سوختن پروانه هاي امروز جلوگيري كنند نمي دانستيم پروانه ها هم نردبام ميشوند ....
عيبي نيست ...اينان اسلامشان تا انجايي بود كه پروبال خودشان گير نيافتاده بود ...ولايت مداريشان تا ان زمان بود كه با افكارشان همخواني داشت و درنوشتارشان ميگنجيد و ديديم روزي را كه امر ولايت بر وفق مرادشان نبود چگونه خود را باختند و نتوانستند بر مدار حق بمانند....
شما تا انجايي بوديد كه سر امام حسين را بريدند و تاختند و عدالت امير تا آن روزي بر حق بود كه درب خانه ي شما نرسيده بود...به خيالتان آرام نشسته بوديد و افكارتان را بر كاغذ ميآورديد كه اي كاش و اي كاش و اي كاش ولي آن موقع كه هنگام امتحان بر شما رسيد آن چنان كاري كرديد كه بوي تعفنش حالا حالا بر اندامتان خواهد ماند و اف بر اي كاش هايتان ...
نامه بنويسيد و شكوه كنيد از عاقبت روزگارتان كه تا بوده همين بوده ...هميشه جبهه نفاق بوده و مردماني گرفتار جنگ بين حق وباطل و پرچمداراني كه در تاريخ هم خود را سرگردان كردند و هم مردم را...
به شما قول ميدهم اسلام ودين وانقلاب و ولايت از نبود شما ضربه نخواهد خورد همانطور كه در طول تاريخ دين توانسه است از خود حفاظت كند و اين سربازي افتخار من وشماست كه نصيبمان شده و ديگر هيچ ...اين شما هستيد كه از دين و انقلاب ارتزاق كرديد و مطمئن باشيد اگر با موج عدالت خواهي انقلاب همراه نباشيد به راحتي حذف خواهيد شد كه نه از صحنه روزگار كه از انقلاب بزرگ پرچمدار عدالت ...بهتر است شما كه تاريخ را خوانده ايد يك بار ديگر به عاقبت مرداني چون خود خوب بنگريد و اگر هم نمي توانيد و توان اين بصيرت را نداريد به احترام انقلاب و خون شهدا به امر ولي خدا سر تعظيم فرود آوريد كه هنوز بر مرداني چون شما دير نيست .
اين روزها به اندازه يك آسمان حرف هاي نا تمام دارم اما...
مارا به حال خود بگذاريد و بگذريد
از خيل رفتگان بشماريد و بگذريد
اكنون كه پا به روي دل ما گذاشته ايد
پس دست بر دلم مگذاريد و بگذريد
تا داغ ما كوير دلان تازه تر شود
چون ابري از سراب بباريد و بگذريد
پنهان در آستين شما برق خنجر است
دستي از آستين به در آريد و بگذريد
ما دل به دست هر چه كه بادا سپرده ايم
ما را به دست دل بسپاريد و بگذريد
با آبروي آب چه باك از غبار باد!
نانپاره اي مگر به كف آريد و بگذريد
برادر مينويسم برايت تا در تاريخ ثبت شود نه براي آنكه ما بوديم و تو نبودي!مينويسم تا بدانند آيندگان براي حفظ آنچه كه خواهند داشت برادرانشان چه خون ها كه نخوردند و چه خونها كه ندادند!!!
برادر تو خواهي بود ولي اين را بدان كه روزي برادرانت براي حفظ و پاسداري از حريم بزرگ ولايت نه از دشمن كه از مردماني رو به بالاي شهر سنگ ها خوردند...
2 فرداي انتخابات 22 خرداد
زير باران سنگ و گلوله اي كه نميدانم از كجا مي بارد بلوار كاوه و فقط بايد بچه هاي بسيجي را از زير سنگ باران نجات داد...نه حرف جواب ميدهد و نه دموكراسي و عجب قانون گراهايي هستند اين مرفه نشينان ...
همان شب ساعت 24 بيمارستان شهداي تجريش
يكي از بچه ها گلوله خورده است ديگري آنقدر زيردست وپا زده اند كه جاي سالم در بدنش نمانده ،مصطفي را ميآورند از سر وسينه و پا شكستگي دارد مسعود هم غرق در خون است پيشاني آغشته به خونش را ميبوسم چاره اي نيست مسعود را با علي تنها يگذارم و با يك آمبولانس مصطفي را براي سي تي اسكن وادامه درمان راهي بقيه الله ....اينجا چه خبراست ؟! بچه ها را يكي يكي ميآورند و همه از ناجا مينالند كه در قيطريه چه بلايي سر بچه ها آورده...چه ميتوان گفت و به چه كسي شكايت برد و البته كه شكايتي نيست كه خود كرده را تدبير نيست ....هستيم و مي مانيم ...اين جمله اي است كه بارها با خودم زمزمه كردم در آن شب سخت...
هركه را مي آورند از سر حتما زخمي شده يكي ديگر را ميآورند مغزش از سرش بيرون آمده ...بي هوش اما آرام بر روي تخت اورژانس ...با حسين كه روي تخت افتاده روضه بچه ها را ميخوانيم و گريه ميكنيم ...تلفن ها هم قطع شده چه نعمتي است خدا!!! جواب زن مصطفي را چه بدهم ؟مسعود را هم به بيمارستان منتقل ميكند به زن و خواهر مسعود چه بگويم ....
ساعت 6 صبح
نماز آخر وقتي ميخوانم ...مصطفي درد ميكشد و يا حسين ياحسين از حضرت مدد مي خواهد ...مسعود با مرفين خوابيده ... تلفن وصل ميشود حالا اين خانواده بچه ها هستند كه تماس ميگيرند و بايد جواب داد و خدا صبر دهد...
برادر ! سرت را درد نميآورم اين شب دوم بود و ادامه شب هاي ديگر هم همينطور...
برادر مينويسم تا در تاريخ بماند و تو نگويي چرا ننوشتيد...برادر به ما ميگفتند تاريخ تكرا خواهد شد و ما چه ساده به تاريخ خود مي باليديم و چقدر ساده انگارانه به جلو ميتاختيم ...باد در غبغبه اداخته بوديم و به جا مانده هاي تاريخ مي خنديدم ...چشم هارا بستيم و مغرور گشتيم ...در اين راه خيلي ها آمدند و خيلي ها هم ماندند....به اين راه بوديم ناگه و به روزي بود وقتي راهبرمان دستور به عوض كردن قطار داد خيلي ها صدايشان در آمد ...خيلي ها كه براي قطار زحمت كشيده بودند و نه براي مسير !!!
يادشان رفته بود يا از ياد برده بودند كه قرار بر مسير بود آن هم مسيري كه حضرت روح الله برايمان ترسيم كرده بود...آري برادر بدان مسيري كه براي تو اكنون باز است به هزاران دل شكسته و هزاران نذر ونياز دلسوزان به اين را باقي ماند...به خون دل خوردن ها وزحمات شبانه روز بسيار انسانهاي آن زمان كه در زمان تو ديگر نخواهد بود نه اسم و نه يا كه حتي در زمان خودشان هم اينگونه بودند و به قول عزيز دلمان مجاهدت خاموش ياران.
تو تاريخ را خواهي خواند و من امروز در دل اين تاريخ ميجنگم و عجيب است برايم كه هستند كساني كه در اين زمان سخت فقط وفق نظاره گرند...
منتي نيست كه اينجا بايد عده اي بسوزند و بسازند و عده اي ديگر فقط ساختند و بردند ...منتي نه بر تو است و نه بر آنها كه ما خود خواستيم ...
بدان برادر ! كه تو را نيز آزمايشي ست و بزنگاهي كه بايد عبور كني و ما را نيز بزنگاه هايي كه عبور كرديم و ادامه دادیم و ميدهيم ...ما امروز در اين زمان ومكان بر آن راهي قدم گذاشتيم كه بازگشتش ذلت است و ماندنش سوختن ولي همه را بجان خريديم تا اميدي باشيم بر آن دل عزيز ...
هو الذي سكينه في قلوب المومنين